یادداشت‌های روزانه

یک وبلاگ خیلی ساده که بهمون میگه امروز چه اتفاقی افتاده بود

تبلیغات تبلیغات

۲۷ آبان ۱۴۰۳

من یادم رفته بود که وقتی چیزی رو اینجا یا هرجایی که تو رو متصل می‌کنه به آدم‌های مختلف می‌نویسی، یعنی این فرصت رو دادی به همه که از دید خودشون بهت نگاه کنند، تو رو قضاوت کنند، حرفایی بزنند که اصلاً درست نیست و حتی بهت بخندند. دیشب فهمیدم شنیدن بعضی از حرفا حتی وقتی که اشتباهه چقدر ناراحت‌کننده ست. فکر کنم قبل از اینکه چیزی بنویسیم کمی فکر کنیم که واقعاً لازمه گفته بشه؟ دیروز نوشتم اصلا دلم نمی‌خواد امروز برم دانشکده و صبح که بیدار شدم دیدم کلاسم کنسل شده.
ادامه مطلب

۲۸ آبان ۱۴۰۳

پارسال وقتی تازه اومده بودم تهران فاطمه یه حرفی بهم زد که وقت و بی‌وقت یادم میاد. بهم گفت «تنها توصیه‌ام بهت اینه که روی پای خودت بایستی و برای کارهات به هیچ‌کس وابسته نمونی. همه به فکر خودشون‌اند فقط.» این عین حرفاشه. حق داشت من گاهاً رفتارهایی می‌بینم که برام اذیت کننده ست. اینجوری که اصلاً چی درسته واقعاً. شاید اشتباه از منه که دارم دنبال یه چیز بزرگتر می‌گردم. درحالی که خودمم ته دل و مغزم می‌دونم هیچی نیست.
ادامه مطلب

۲۹ آبان ۱۴۰۳

سه صبح امروز بالاخره رسیدم خونه؛ از هشت و نیم که سوار اتوبوس شدم تا دو نیم صبح خوابیدم. هرچند خوابیدن تو اتوبوس زجرآوره اما بهتر از بیدار موندن الکی بود. با خودم کتاب آورده بودم که بخونم ولی خواب رو ترجیح بهش دادم. خونه رسیدم و به مامان و بابا، اتاقم و کتابهایی که جا گذاشته بودم سلام کردم. فهمیدم واقعاً دلتنگیم الکی نبود. موقع خوابیدن داشتم فکر می‌کردم که کاش امروز رو مرخصی گرفته بودم. فعلاً که دارم با خیال راحت‌تری وقتم رو اینجا می‌گذرونم.
ادامه مطلب

۳۰ آبان ۱۴۰۳

آبان هم تموم شد. خیلی سریع اونقدری که گاهی فکر می‌کنم اصلاً این ماه وجود داشت تو تقویم یا نه😅 امروز وسط کار یهو فکرم رفت سمت اینکه نهایتاً دو ماه دیگه کنار همکلاسی‌هام هستم و بعد از اون داستان‌مون تموم میشه. هرچند من قراره یک ترم دیگه دوباره بیام به خاطر درسی که حذف کردم ولی خب دانشکده علومج هرچند بی‌معنی بود برام، دیگه تبدیل میشه به جایی که بخوام هرچه زودتر برای همیشه ازش خداحافظی کنم. امروز که داشتم گنشین ر‌و آپدیت می‌کردم به کوه ماموریت‌ها و
ادامه مطلب

۱ آذر ۱۴۰۳

دارم وسایلمو جمع می‌کنم برای فردا. خوبی این دفعه اینه که سبک سفر کردم، هیچی همرام نبود البته که میخواستم برگشتم همینجور باشه اما مامان اصرار داره چندتا چیز با خودم ببرم. بهش میگم مادر من تهران که قحطی نیومده اونجا همه چی هست ولی خوب گوش نمی‌ده :)) قرار بود که وقتی برگشتم خونه مثل یه بچه خوب درس بخونم اما خوب هیچ کاری نکردم. واقعاً خونه جای درس خوندن نیست. داشتم کتاب‌های کنکور ارشدم رو‌ نگاه می‌کردم که دیدم هرگوشه یه سری نوشته است.
ادامه مطلب

۲ آذر ۱۴۰۳

برگشتم تهران و آرزو کردم کاش مدت طولانی‌تری خونه می‌موندم اما خب نمی‌شد. مامان غروب که زنگ زد گفت تاسیانه ؟ :)) قضیه رو پیچوندم. می‌خواستم بگم از همون موقعی که سوار اتوبوس شدم این حس مزخرف اومد سراغم یا شاید حتی عقب‌تر از صبح که بیدار شدم یا حتی پنجشنبه. چیزی نگفتم چون می‌دونستم پس این احساسات یه چیزی هست به اسم عادت. سریع برمیگردم به تنظمیات کارخانه. اونقدر خسته بودم تا یک ساعت پیش خواب بودم. فاطمه هم امروز پیام داد و گفت ۱۸ بهمن عروسیشه.
ادامه مطلب

۳ آذر ۱۴۰۳

امان از اون لحظه‌ای که فکرایی بیاد تو سرم که می‌دونم درست نیست اما نمی‌تونم نادیده‌شون بگیرم. کاش واقعاً می‌تونستم برای مدت طولانی از آدم‌های اطرافم دور بشم اونجوری شاید دلتنگی که دوباره به سراغم بیاد باعث بشه آدم مهربون‌تری باشم؛ با خودم و با بقیه. پنجشنبه که همراه سارینا دخترخالم رفته بودم بیرون یکی از دوستای دبیرستانم رو دیدم. دیدنش منو پرت کرد به تقریباً ده سال پبش اگه اشتباه نکنم. جایی که تازه وارد دبیرستان شدم و با آدمایی آشنا شدم که برام توی اون
ادامه مطلب

۴ آذر ۱۴۰۳

امروز بعد تموم شدن کارم سریع رفتم دانشکده، همراه وجیهه و فائزه ناهار خوردیم و بعدشم منم رفتم سراغ ادامه کارنوشتم، که البته انجام نمی‌دادم هم چیزی تغییر نمی‌کرد چون ده دقیقه مونده بود به کلاس استاد پیام داد کلاس تشکیل نمی‌شه🤦🏻‍♀️🫠 و من که فقط داشتم به پیامش نگاه می‌کردم و از عصبانیت نمی‌دونستم چیکار کنم، اگه زودتر می‌گفت من می‌تونستم برگردم خوابگاه اینقدر تو اون دانشکده مزخرف وقتم تلف نشه. تو دانشکده امروز یکی از بچه‌های علامه رو که با هم همکلاس بودیم
ادامه مطلب

۵ آذر ۱۴۰۳

نمی‌دونم چرا از غروب احساس می‌کنم زمان داره خیلی کند می‌گذره. جوری که دلم میخواد الان ده یازده بود تا من برم یه ربع بیست دقیقه گنشین بازی کنم و بعدش مانهوا بخونم و بعدشم بخوابم :)) اما هنوز هشت شبه. وقتایی که اینجوری زمان میگذره دلم نمی‌خواد تنها باشم، احتمالا برم پیش تیانا. یا اینکه پناه ببرم به خواب. امروز که وجیهه دانشکده نبود حالم شبیه وقتایی بود که تو مدرسه مهسا نمی‌اومد و من تنها بودم. خنده‌داره این وضعیت وابسته بودنم به بقیه.
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها