یادداشت‌های روزانه

یک وبلاگ خیلی ساده که بهمون میگه امروز چه اتفاقی افتاده بود

تبلیغات تبلیغات

۵ آذر ۱۴۰۳

نمی‌دونم چرا از غروب احساس می‌کنم زمان داره خیلی کند می‌گذره. جوری که دلم میخواد الان ده یازده بود تا من برم یه ربع بیست دقیقه گنشین بازی کنم و بعدش مانهوا بخونم و بعدشم بخوابم :)) اما هنوز هشت شبه. وقتایی که اینجوری زمان میگذره دلم نمی‌خواد تنها باشم، احتمالا برم پیش تیانا. یا اینکه پناه ببرم به خواب. امروز که وجیهه دانشکده نبود حالم شبیه وقتایی بود که تو مدرسه مهسا نمی‌اومد و من تنها بودم. خنده‌داره این وضعیت وابسته بودنم به بقیه.
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها